خرید بک لینک
امروز یکی ازون روزا بود که بعدها میتونم به عنوان بدترین روز زندگیم ازش یاد کنم ...گفتم یاد کنم و تو دلم دوباره آشوب شد که مگه دیوونه ای دوباره این حجم از ناراحتی و یاداوری کنی.همیشه تو زندگیم اون چیزی که راحت میتونست منو بشکنه ناراحتی مامانم بود ، گریه های بی وقفه ی امروزش یه تیکه از جونم و برد ، نمیدونم چطوری زنده موندم و تحمل کردم انگار حسابی پوست کلفت شدم.اگه بخوام از حالم بگم شدیدا سر درد دارم و خوابم میاد ، دلم برای خودم سوخت که هیچکس نیس تا یکم باهاش درد و دل کنم و خالی بشم از این حجم ناراحتیخوبه که اینجا میتونم بنویسم ، تا شاید کمی از عمق دردام کم بشه۱ ساعت و ۶ دقیقه دیگه امروز تموم میشه و میره تو گنجینه خاطراتی که دوست ندارم مرورش کنم.با همه ی اینا فقط میخوام بگم خدا جونم شکرت ، شکرت که الان آرومم ، شکرت که زندگی و دوباره بهم بخشیدیفقط شکر ...

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:03

قبلا فک میکردم بهترین آرزو برای یک نفر اینکه همیشه سالم باشه ، ولی الان آرزو میکنم هیچوقت از پشت تلفن نشنوید اپراتور بگه ( تماس گیرنده زندانی است )نمیدونم چرا خدا داره اینجوری امتحانم میکنه ، ولی همیشه ایمان داشتم و دارم که پایانش برام قشنگهامروز هر دری و زدم فقط نه شنیدم ، نشد هیچکاری کنم تا امروز مشکلم حل بشهفردا ۸ صبح روز جوابه ، فقط از خدا میخوام خانواده ی خوشگل ۳ نفرم دوباره کنار هم باشهامیدوارم خدا گره از کار همه بنده هاش باز کنه و در آخر نگاهی ام به من کنه ، به مادرم ، که ذره ذره داره جلوی چشمام آب میشه ...لطفا برام دعا کنید.. لطفا لطفا لطفا برام دعا کنید..

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:03

از سال ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۱ _ ۵ مرداد برای من روز خاصی بودخاص بود چون تولد کیمیارو جشن میگرفتم ، مهربون ترین دوست ، رفیق ترین دوست ، اونیکه باهاش خوابیدم ، بیدار شدم ، خندیدم ، گریه کردم ، داد زد ، بغل کردم ، تو آفتاب موندم ، برف بازی کردم ، ساحل رفتم ، جنگل رفتم ، خیانت کرد ، بخشیدم ...یادمه همیشه بهش میگفتم که کیمیا اگه یه روزی تو بخوای ازدواج کنی همه کاراتو باهم انجام میدیم ، از لباس بگیر تا آرایشگاه ، خرید ، هیچوقت تتهات نمیزارمنمیدونم چرا هیچوقتم نتونستم تنهاش بزارم با اینکه ضربه های متعدد و پشت هم بهم زد ، شاید چون واقعا من اونو خواهرم میدونستم اخه اون عین خانواده من بود ، آدم که از خانوادش دست نمیکشه ...چند روز پیش متوجه شدم نامزد کرده ...یه پست ایستاگرام من و باخبر کرد از این اتفاق ، اگه بگید خوشحال شدم؟ صادقانه بگم از خوشحالی گریه کردمو هنوزم نمیدونم چرا این دل ساده و احمق من دوسش داره ، با گریه به مامانم گفتم کیمیا ازدواج کرد ... بغلم کرد و فقط سعی کرد آرومم کنه چون اونم میدونست اینم یه زخم دیگست که بهم زدهنمیدونم واقعا این ۶ سال رفاقت واقعا براش ارزش نداشت؟ که حتما نداشته وگرنه میگفت بهم ...هنوزم برام باورش سخته که بهترین دوستم انقدر غریب شد باهام .راستی زندگی هرچقدرم سخت ولی یه جاهاییش شیرینه ، چون خانواده خوشگل ۳ نفرم باز هم کنار همه ، و من چی دیگه بخوام غیر دیدن خنده مادر و پدرم.به خودت که نشد بگم زیبای بیمعرفت ، خوشبخت بشی کیمیای قشنگم .

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:03

صفحه بندی