امروز یکی ازون روزا بود که بعدها میتونم به عنوان بدترین روز زندگیم ازش یاد کنم ...گفتم یاد کنم و تو دلم دوباره آشوب شد که مگه دیوونه ای دوباره این حجم از ناراحتی و یاداوری کنی.همیشه تو زندگیم اون چیزی که راحت میتونست منو بشکنه ناراحتی مامانم بود ، گریه های بی وقفه ی امروزش یه تیکه از جونم و برد ، نمیدونم چطوری زنده موندم و تحمل کردم انگار حسابی پوست کلفت شدم.اگه بخوام از حالم بگم شدیدا سر درد دارم و خوابم میاد ، دلم برای خودم سوخت که هیچکس نیس تا یکم باهاش درد و دل کنم و خالی بشم از این حجم ناراحتیخوبه که اینجا میتونم بنویسم ، تا شاید کمی از عمق دردام کم بشه۱ ساعت و ۶ دقیقه دیگه امروز تموم میشه و میره تو گنجینه خاطراتی که دوست ندارم مرورش کنم.با همه ی اینا فقط میخوام بگم خدا جونم شکرت ، شکرت که الان آرومم ، شکرت که زندگی و دوباره بهم بخشیدیفقط شکر ...
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
تاريخ: دوشنبه
16 مرداد
1402 ساعت: 17:03